عاشقانه
ادبی
یک شعر از من در سایت کمیت(بانک اشعار اهل بیت) و بخوانید همین شعر را در ... ویک شعر... غزل تازه اندکی در غزل تازه برویم که نشد خواستم تشنگی ام را لب دریا ببرم تر کنم از عطشش بغض گلویم که نشد یا که اندوه غزل های دل بارانیم در زلال نفس آب بشویم که نشد شعر می خواست که با روح غزل برگردد حس آرامش بائیز به سویم که نشد قصدم این بود که با خواندن آیات غزل نشکند حرمت دستان وضویم که نشد کلمات از پی هم رود غزل جاری شد موسم بارش باران و غزل کاری شد.... سبز شد مزرعه بی سروسامان غزل باز شد صفحه پایانی دیوان غزل عشق با لهجه باران به سراغم آمد بعد از آن مثل همیشه کمکی غم آمد حس نابی که همان لحظه زمینگیرم کرد اتفاقی که نیفتاده مرا پیرم کرد عشق در روح پریشان غزل ریخته شد بعد با درد دل شاعرش آمیخته شد با جسارت به سراغ دل شاعر پر زد هرکجا را که بگویید به آنجا سر زد عصب عاشقی از خواب غریبانه پرید وقتی از حنجره عشق غزلواره شنید عقل با ضربه احساس ترک خورد و شکست بعد آن روی سکو حضرت احساس نشست آیه بارش باران غزل جاری شد هرچه دین بود و دعا پشت سرش باطل شد... برای خودم و... زاده شد در چشم هایم شور و حال دیگری میوه ای ممنوعه مثل سیب کال دیگری بعد ار آن با اندکی حس غریب شاعری می شوم اسفندیارو پیر زال دیگری با کلاف واژ ه ها درگیر میگردم شبی زود می بافم غزل های محال دیگری من کیم یک زن که در زندان بی دربان خویش می شود تبدیل امسالم به سال دیگری بال پرواز دلم را گرچه قیچی کرده اند شعر می بخشد به احساسم دو بال دیگری *** دور ماندم از تو عمری گرچه این فالم نبود کاش می شد تا بگیرد عشق فال دیگری. و یک داستان... الو ... چرا گريه مي كني ؟چي شده ؟ به بابا نمي گي چي شده ؟! دارم دق مي
كنم ها ، جون بابا حرف بزن ! چي ... ؟؟؟ ماشين با صداي وحشتناكي از جاده خارج مي شود و گوشي كف ماشين
ولو . - چي شده حاج عباس ! چت شد ،؟چي بهت گفتن كه
اينجوري به هم ريختي ؟! از ماشين پياده شد و مسير جاده ي بياباني را در پيش گرفت ، آنقدر تند راه
مي رفت كه به زحمت توانستم به او برسم ، دستهايش را گرفتم اما وقتي نگاهم با چشمان
اشك آلودش گره خورد فهميدم كه بايد تنهايش بگذارم . *** - فاطمه
خانم ، پس كجا موندي ، د بجنب ديگه ، و فاطمه در حالي كه چادرش را روي سرش مرتب مي
كرد در را پشت سرش بست – چقدر غر مي زني بريم
ديگه آنوقت لبخند هر دو توي حوض پاشيد . فاطمه دلش مي خواست بچه اش دختر باشد ، حاج عباس هم دلش براي دختر غش مي
رفت اما روي اسمش با هم توافق نداشتند. – نه ديگه اسمش را رعنا مي گذاريم - من كه مي گم زينب بهترين اسميه كه مي شه رو دخترمون گذاشت . كوچه را كه پشت سر گذاشتند فاطمه ايستاد ، نفسش به شماره افتاده بود . – چي شده ؟ مي خواي يه كم استراحت كني ؟ اما فاطمه لبخند نمکی اش را توي چشمهاي حاج عباس پاشيد و به راهش ادامه داد ، تا چند روز ديگر مادر مي
شد و اين بهترين حسي بود كه تا به حال درك نكرده بودش . توي راه فكر مي كردكه براي
دخترش چه چيزهايي نخريده ، - لباس كه چند دست دوختم ، ننه
حليمه هم لحاف تشكاشو حاضر كرده ، عباس هم كه هر روز براش چند تا اسباب بازي می خره،اهان يادم افتاد اصل كاري پاك يادم رفته بود ، شيشه شير و پستونك ، يادم باشه
توي راه به عباس بگم بخره اما عباس به این فكر مي كرد كه اگر دخترش بزرگ شود و وقت
عروس شدنش برسد چطور مي تواند جداييش را تحمل كند ، داشتند به دبيرستان زينبيه نزديك مي شدند،تصمیم هردویشان بود وقتي دخترشان به
سن دبيرستان رسيد او را در همين دبيرستان ثبت نام كنند فاطمه مي گفت از همه
دبيرستانهاي شهر مجهزتر است و دبیرهای باسوادی دارد. _ ببين عباس همين جا بود که چهار سال توش درس خوندم يعني مي شه دخترمون
... بومب ... در يك لحظه صداي مهيبي شهر را لرزاند . عباس ، فاطمه را كه در جا خشكش زده
بود ، داخل جوي آب كشاند ، چند دقيقه بعد صدا فروكش کرد .حالا صداي ضجه و گريه به
گوش مي رسد ، فاطمه تنها چيزي كه داخل جوي آب می دید، خون بود. دستش را در جوي
خون فرو کرد ، باورش نمي شد! انگشتانش گرمي خون را حس مي كرد. عباس دستانش را گرفت
و او را بيرون آورد . – حالت خوبه فاطمه ؟فاطمه جان چیزیت که نشد؟ از مدرسه زينبيه جز تلي از آوار
چيزي باقي نمانده بود، فاطمه همه صحنه ها را از نظر گذراند مرداني را كه آشفته و
پريشان در حال كنار زدن آوار از روي دختران جنازه ها بودند و زناني را كه با پاي
برهنه خود را به مدرسه رسانده بودند. - آقا شما فروغ منو نديدين؟آخه
امروز قرار بود شعرشو توي برنامه بخونه ، - خانم از فلور من خبر ندارين؟يه دختر مو خرمايي قد بلند امروز نامزدش
مياد دنبالش ، آن نزديكيها ،كنار آب خوري ، همانجايي كه ديگر هيچ اثري از آب نبود
. انگشتان ظريفي بيرون از خاك ديده مي شد ، به يكباره فاطمه با فريادي ضجه آلود به
طرف انگشت ها دوید ! - دخترم !!، رعنا !! عزيزم ...!!! تا عباس به خود بيايد فاطمه دست را از زير خاك بيرون آورده بود ، عباس به
طرفش می دوید زير بغلش را گرفت و به فاطمه كه ورد لب هاي ترك برداشته اش دخترم
رعنا بود قول داد دخترشان رعنا را از زير خاك بيرون بياورد . *** حاج عباس تلو تلو خوران در جاده پيش مي رفت ، - نكنه اتفاقي براش بيافته ، بهتره
دنبالش برم . فاطمه هنوز فكر مي كرد كسي كنار
آبخوري صدايش مي زند ، انگشتاني كه مي گويد مرا از زير خاك بيرون بياوريد ، شبها کابوس
می دید و با زور قرصهاي خواب و اعصاب به خواب مي رفت .روزها كنار پنجره مي ايستاد
و به در چشم مي دوخت ، گاهي وقت ها فكر مي كرد بمباران شده و هراسان به زيرزمين مي
دويد ، هرازگاهي با ويلچر كنار پنجره مي رفت و براي عروسك رعنا لالايي مي خواند ،
رعنا و حاج عباس بيشتر لحظات كنارش بودند و هيچ وقت حاظر نمی شدند او را به
آسايشگاه رواني ببرند . *** حاج عباس وسط جاده ايستاد دستهايش را به آسمان بلند كرد و از ته دل فرياد
كشيد : -خدايا چرا !؟– چرا ، چرا ....!!! ديروز فاطمه خانم ، همانطور كه نگاهش را به
آسمان دوخته بود ، مثل گنجشكهايي كه هر روز برايشان دانه مي ريخت پرنده شد، حالا
رعنا شاگرد اول دبیرستانی بود که بوی
مادرش را می داد. «پايان» بایاتی تاری تاغانی یاراتدی گوزون یوم جاغی یاتدی آغ قوشلاری نئچه ایللیک بوز یوخودان اویاتدی بیرینجی یول تیکیلمیش دونیادا هامی بیلمیش سئوگی ایاق قویاندان شعریله بیر کورپو سالدیردیم باخیش آچیشگانین یونیله سن کیمسن کی یالنیز لیق ساحه سینده شعریله دالینجا سالدیردیغیم کورپولری اوچورولدون هی!منه باخ اوزومدن اوزومه یاخین شاعیر! هاچانا قدر اویماق؟! اصلا اوتورشعر، شاعیرلیک دیله یین!! اولین کار سپیدم را به طور جدی با لالایی مادر قصه های کودکیمآغاز میکنم . منتظر نگاه های نقادانه تمامی دوستان هستم. بخواب دخترم،بخواب لا لا لا... نه که نمیترسم از دست هایی که برای کوتاه کردن
موهایت سیم خاردارهای اطراف شهر را می چینند و دیوارهای خانه هرروز زخم دلش عمیق تر میشود. وقتی که عبدالحامد نمی آید که موهایت را شانه کند و به دست های کودکانه ات نارنجکی را هدیه دهد که بغض خسته زنی را بترکانی وقتی که روی پاهایش دخترکی چشم هایش را به آسمان دوخته تا باران بیاید تا عبدالحامد از دل دریای جنگ چند عراقی را صید کند و دست خالی به خانه برنگردد. بخواب دخترم،بخواب درست مثل دیروز و توی آغوش گرم عبدالحامد وقتی که می خندید درست مثل زمانی که نخلهای توی حیاط سر بر شانه باد بادک ها بوی خاکستر سوخته نمی دادند و از جوی خانه ها بوی خون اوج نمی گرفت. کجایی عبد الحامدم؟ کجایی؟ کجایی که ترانه های لالایی ام با تیر هایی هوایی به قفس سینه ام سنجاق شدند و دیوارهای دورو برم فرو ریختند برروی خاطرات زیبای خوشبختیمان بخواب دخترم لا لا لا ... نه که نمی ترسم عبدالحامد خودش هم که نیایید من و شهر هنوز زنده ایم! این روزها خیلی دلم تنگ است آقا طبل جهان ضربش بد آهنگ ست آقا سرتاسر جغرافیای خاک مفلوک از جنس تلخ مکر و نیرنگ است آقا لبخند از لبهای باران رخت بسته ست بر دوش شب سنگینی سنگ است آقا بین زمین و آسمان و ماه خورشید بین برادرهایمان جنگ است آقا یک پای ایمان از درون پوسیده انگار پای دگر از بیخ و بن لنگ است آقا از انتظاری تلخ و دروی شعر گفتن یک جزء تکراریه فرهنگ است آقا حتی همین ابیات زردی را که خواندید با مردمان کوچه همرنگ ست آقا این روزها خیلی دلم تنگ است آقا... آبی ، سبز ، قرمز - ببین آبجی ، این که نشد زندگی، یه بار رک و راست حرفاتُ به احمد آقا بگو ، مرگ یه بار شیونم یه بار . -
چی بگم آبجی ؟ بگم دلم بچه می خواد ؟ خب می گه هزار بار گفتم که طلاقت رو
بگیر برو پی زندگیت نمی خوام پاسوز من شی ، اون وقت تموم تنم می لرزه و
فکر بچه داشتن و توی دلم گم و گور می کنم طلاق بگیرم!! - خب ! چرا یه بچه از یتیم خونه نمی یارین؟ -
قبول نمی کنه چند وقت پیش که حرفشو پیش کشیدم یه قشقرقی راه انداخت که نگو
، اون نخ سبز بغل دستتو بده، آره آبجی رعنا اینم از بخت بد منه که هیچ وقت
صدای گریة بچه خودمو نشنوم . - توکلت به خدا باشه، پس واسه چی داری میری مشهد؟ می ری از آقا حاجت بگیری دیگه . - دلم می خواد از همون بالا داد بزنم – آخه خاله زهرا بچه می خوای چیکار، مگه نشنیدی ننه رعنا هر روز هزار بار می گه. -
شیطونه می گه بیام بچة تو بشم، اونوقت صبح تا شب قربون صدقه ام می ری ،
موهامو شونه می زنی ، برام لباسای خوشگل خوشگل می خری و ... حیف که بچة تو
نیستم . -
بعد بالش پرخروسیم را زیر سرم تکان می دهم تا زودتر خوابم بگیره اما
انگار زیر سرم سنگ گذاشته اند جایم را عوض می کنم ، لحاف را از رویم کنار
می کشم، اما فایده ندارد که ندارد خوابم نمی برد که نمی برد، هوا گرمتر از
دیروز شده، سرم را نزدیک نورگیر می کنم از همانجا می شود تمام اتاق را دید
و دار قالی را که در حال تمام شدن هست و ننه و خاله زهرا را که تندتند می
بافند مهمتر از همه ظرف پر از آلبالو خشک هایی که انگار داد می زنند بیا
منو بخور، بیا منو بخور دهانم آب افتاده ، دلم می خواهد مزة ترش آلبالو
ترش ها را زیر زبانم حس کنم، اما حیف که از ترس ننه نمی توانم از جایم
تکان بخورم ، حتما حالا فکر می کند که دارم خواب هفت پادشاه را می بینم.
تا می خواهم از نور گیر دور شوم چند سنگ ریزه توی اتاق می افتد با سرعت
خودم را توی رختخواب می اندازم و لحاف را روی سرم می کشم. - چی بود خواهر ؟ - حتماً گربه بوده، نترس کارتو بکن، باید تا سپیده نزده تمومش کنیم . نفسم
داشت بند می آمد چند لحظه صبر کردم اما هیچ صدایی از پایین نیامد، انگار
ننه اصلاً یادش نبود که من روی پشت بام خوابیده ام، آرام آرام سرم را از
زیر لحاف بیرون می آورم، آسمان صاف صاف است و ستاره ها لبخند زنان دارند
برای هم قصه می گویند. شاید زودتر خوابشان بگیرد، خوابم نمی آید گوشهایم
را تیز تر می کنم تا شاید یکی از قصه هایشان را بشنوم، مخصوصاً قصه ی
ستاره ی پرنور نزدیک ماه که دارد قصه زنی را تعریف می کند که دلش بچه می
خواهد و خودش را به پنجره فولاد که تعریفش را از مادرش شنیده گره زده تا
حاجت بگیرد. حوصله
ام سر رفته است. سرم را نزدیک نور گیر می برم دلم می خواهد ببینم ننه و
خاله زهرا در چه حالند، خاله زهرا با بی حوصله گی نخ ها را کنار هم گره می
زند حرکت ظریف دست هایش کندتر شده است. ظرف آلبالو خشک ها هم همانطور دست
نخورده کنار دار قالی مانده است. تکانی به گردی چشم هایم می دهم ننه را می
بینم که نزدیک دار قالی بدون آنکه بالشی زیر سرش باشد خوابیده است. -
بیچاره ننه، معلومه که خیلی خسته شده، کاش می تونستم کمکشون کنم، اگر قالی
تا صبح تموم نشه و به عنایت خان نرسونیمش پول نداریم که با کاروان حاج رضا
راهی مشهد بشیم، اونوقت خاله به کجا دخیل ببنده و حاجتشو بخواد؟ توی همین فکر ها هستم که دست های خاله زهرا آرام کنارش می افتد و چشم هایش بسته می شود و... انگار
خوابی که از چشمان من فرار کرده بود جای خوبی برای خودش توی چشمهای ننه و
خاله زهرا پیدا کرده است، همیشه وقتی که حرف مسافرت حتی اگر به ده همسایه
پیش کشیده می شد به این حال و روز می افتادم حتی اگر من را هم با خودشان
نمی بردند. توی
رختخواب دراز می کشم و چشم می دوزم به آسمان، انگار ستاره ها با دست های
طلائیشان توی اتاق را نشانم می دهند – پسر ! بلند شو، حالا نوبت توئه، که
باید کمکشون کنی بعد به آرامی یک مار توی حیاط می خزم و وارد اتاق می شوم
و می نشینم کنار خاله که خوابش برده است. شاید حالا دارد خواب بچه کوچولوی
را می بیند که یک مرد نورانی در آغوشش می گذارد. ظرف آلو کنارم چشمک می
زند، یه آلو، یه گره ، یه آلو، یه گره، گره پشت گره . گره پشت گره ... - خوب شد که این یک کار را از ننه یاد گرفته بودم. -
صدای سگ مش رحمت به گوش می رسد که می گوید: زود باش پسر، تا صبح چیزی
نمونده، صدای جیر جیرک هایی که توی حیاط جشن تولد گرفته اند آبی ، قرمز،
سبز، آبی ، سبز، قرمز، .. -
آفرین به خودم، اگه تا صبح این چند تا رج رو هم ببافم زودی به عنایت خان
می فروشیمش و با پولش راهی مشهد می شم که حاجت خاله رو از امام رضا
بگیریم، خاله بخواب پسر خوب خوابت نبره ها، خوابت، نبره ، ... ها ، خوابت
... خوابت... نبره ... نبر... . - ورپریده ! چیکار کردی ؟ الهی جیز جیگر بگیری، ببین چی به روز قالی آورده گیج
و منک ننه و خاله رعنا که ناراحت کنار دیوار چمباتمه زده بود را نگاه می
کنم نور خورشید روی سرم افتاده است. ننه با دسته جاروی توی دستش نزدیک می
شود از دیدن دسته جارو ننه می لرزد – مگر من چیکار کردم؟ فکر می کنم حتماً به خاطر تمام کردن آلبالو خشک هاست که ننه به جانم افتاده - خوبی! یه خوبی نشونت بدم که حظ کنی خاله همان طورها هاج واج قالی را نگاه می کند. - ببین سر قالی چی آوردی آتیش پاره، الهی که.... بعد بقیه حرفش را می خورد بقیه اش را از حفظ هستم الهی .... چشم
که به چند رج آخر قالی می افتد چیزی از طرحش سردر نمی آورم. – یعنی چی
بافته بودم؟ مگر گل نبود، پس چرا قهوه ای رنگ شده ، پس برگاش گو؟ نخ گره ها بلند و کوتاه آویزان بود تا بجنبم نوک دسته جاروی ننه شانه ام را لمس می کند- آخ! یعنی
باز هم خراب کاری کرده بودم ؟ تازه می فهمم که چه کار کرده ام، توی خواب و
بیداری هر چه به دستم رسیده بود را به قالی گره زده بودم، دسته مهربان
جارو یک بار دیگر پشتم را لمس می کند. چقدر دردم گرفته است تا می خواهم به
طرف حیاط بدوم پایم گیر می کند به یه ظرف آلو که روی زمین افتاده است کم
مانده بود که با کله توی دیوار بروم که می افتم توی بغل خاله و بغلم می
کند و با لحن تندی سر ننه داد می کشد: - چیکار داری می کنی؟ گناه بچه چیه ؟ اگر به دیوار خورده بود چیکار می کردی؟ ننه
آرام آرام روی زمین می نشیند. و من فرار می کنم روی پشت بام . کنار لانه ی
کفترها می نشینم و برایشان مشتی گندم می ریزم چند دقیقه بعد از همان بالا
صدای حاج رضا را می شنوم که می گوید : -
ماشین خراب شده، انشاء اله تا دو روز دیگه درست می شه و راهی می شیم.
چقدر خوشحال می شوند کبوترهایی چند دقیقه قبل نذر امام رضا کرده بودم. یک داستان تازه از
خواب بیدار شده بود، می شد از چشمان پف کرده اش فهمید ساعت 10ضربه نواخت. با
ناباوری به ساعت
نگاه کرد _مگر می
شود !!! از دیروز ساعت 7 بعد از ظهر تا حالا خوابیده بود
با عجله به طرف کمد لبا س هایش رفت ،باید تا ساعت 10:30در محل ملاقاتشان حاضر می
شد _ پس کجاست آن بلوز آستین کوتاه سورمه ای با آن
شلوار آبی که کادوی تولدم بود؟ حتی
جورابهایش را که مثل آبکش سوراخ سوراخ شده بود پیدا نمی کرد سر در گم گوشه وکنار
را گشت. وقتی چشمش به کت کهنه قهو ه ای رنگ ستار افتاد تازه به یادش آمد که دیروز
ستار تنها لباسهای نیمه شیکش را برای عروسی خواهرش به عاریت گرفته است . ساعت با
صدای تیک تاک خود گذشت زمان را نوید می داد و برشدت التهابش می افزود ، انگار با
صدای هر تیک تاکش پتکی بر مغزش می کوبیدند باید عجله می کرد نباید فرصت را از دست
می داد ، باید پیدایش می کرد.خیلی تنها بود،به وجودش احتیاج داشت بیشتر از حد تصور
چشم های سیاه پشت سرش. دیگر طاقتش طاق شده بود. روزها وماها می گذشت واز تنها
امیدش به آینده خبری نبود ، مگر می شد!!!فقط به عشق او بود که با زور دیپلم گرفت
وبا خرجی پدر وارد دانشگاه شد تا زودتر به او برسد ویکی از شرطهای رسیدن به او
برطرف شود ولی ... حالا سه
سالی می شود که دانشگاه را تمام کرده و مدرک لیسانش را قاب کرده و در بهترین نفطه
طاقچه قرار داده که در معرض دید همه باشد،وگرفته ودل شکسته چشم انتظار ورود چراغ
خانه وامید زندگانیش دفتر شعر هایش را
پاره می کرد شعر که جای او را نمی گیرد مگر با شعرهم می شود زندگی
کرد با عجله تنها لباس مانده اش که بلوزی به رنگ سبز وشلواری سفید بود پوشید تا زمان
قرارش 20دقیقه مانده بود جورابهایش را پیدا نکرد حالا چه فرقی می کرد آن جورابها
که دیگر به درد پوشیدن نمی خوردند، با عجله در را قفل کرد وپاشنه کفشهای میرزا
نوروزیش را را بالا کشید .نه نه حلیمه روی بالکن به پشتی تکیه داده بود وقلیان می
کشید ، باز هم مثل عادت هر روز از نه نه حلیمه خواست که برایش دعا کند ونه نه
حلیمه وردی را پشت سرش خواند وبا صدای بلند گفت :برو انشاا...که به مراد دلت می
رسی پسرم . با دلی
روشن از خانه خارج شد تا محل قرار 10دقیقه با اتوبوس بیشتر راه نبود . سوار اتوبوس
شد خیلی شلوغ بود بیلط هم که طبق معمول ته جیبش خش خش می کرد. بوی سیر تندی فضای
اتوبوس را پر کرده بود بینی اش را گرفت ... مسافران به همدیگر فشار می آوردند این
هم از محسنات شهر های شلوغ است . به مقصد
رسید ، خیابان ... کوچه ... پلاک 12 مجتمع ... وارد شد
قلبش به شدت می تپید با پایی لرزان وارد اتاق شد منشی پشت میز مشغول صحبت با تلفن
بود مرد دیگری آن طرف تر کنار در نشسته بود وروزنامه می خواند .منشی تا او را دید
شناخت وبه اتاق راهنمای اش کرد. دختر زرنگ و زیبایی بود از آنهایی که با یک نگاه
خود را توی دل دیگران جا می کنند .وارد اتاق شد او پشت میز نشسته بود، با من من
سلام کرد وپاسخی شنید با اشاره دست فرد پشت میز نشین روی صندلی نزدیک میزنشست.چقدر
هواگرم بود! فکر کرد لپها یش مثل لپهای خانم منشی قرمز شده است .بر خلاف دیدار
قبلی احوال پرسی گرمی با اوشد. باورش نمی شد که اینقدر عوض شده باشد آب دهانش را
قورت داد وبا هر جان کندنی بود به سوالاهایش پاسخ گفت.بعد شنید که فرد پشت میز نشین از وی خواست که بعد از آوردن مدارک لازم از فردا صبح کار خودش را به عنوان
حسابدار شرکت شروع کند.بالاخره ورد های نه نه حلیمه کار خودش را کرده بود... و یک شعر دیروز پرند ه ای
که شوق پر گشودن داشت در قفس جان داد امروز عشق قربانی شد باید به سینه
آسمان سپرد پرنده عاشق آزادیست. دستش پر از اعجاز باران بود با شاپرک
ها آسمان می بافت او با تمام عاشقی هرشب
با تار و پود عشق نان می بافت در هر گره چشمش به ماها بود تا شب شود
باران ببارد باز در تیره گیها گم شود اشکش یا
فاطمه آسان ببارد باز هر شب در اندوه غمی سنگین با بغض
های بسته خو می کرد رو به خدای آب و آئینه از درد هایش گفتگو می کرد تو دست های خسته رودی بر
پیکر تفدیده ام مادر از باغ روح با صفای تو تا بیکران روئیده ام مادر. "دوستان عزیز عاشقانه به مدت یک ماه و چند روز به تعطیلاتی نه چندان شیرین می رود. تا پایان جلسه دفاعیه درپناه حق" روی پوتین ها عشق می کاشت آن زمان که پرنده اش
به فکر پر گشودن بود چشم هایش را به چشم های باران گره میزد - ای خدا... پرنده ام را به دست های تو آویختم و تا ساعت ها
به ضریح مقدس آسمان دخیل می بست. کنار رود پرتشویش خیال روی سکوی خاطرات چشم به در به فردا اوج می گرفت، وبعد
از چشم های انتظارش هزاران پروانه می روئید چون او هیچکس در حرم چشمانش آئینه ندارد و نخواهد داشت. میانانین زینبیه شهیدلرینه... هاممی بلیرلرکی ، مین اوچ یوز آتمیش بشینجی ایل آیین – شایین لی ایل آدلانمادی. اون بیرینجی آی ، اون ایکینجی گون ، قیزیل شنلیک ساعات لارین یان یورسینده ، نچه گنج قیزین قاران داشلارینین اوجو سیندی ! بیر کیمسه، یانیغ اوستوللارین آرخاسیندا شاعیر اولمادی! و هیچ بیر شاعیر ، منیم شهریمینین قارا قوشماسینی یازمادی گلین لیک کوینه یی تیکن آنانین الریندن غیره، و کوزلری قان یاشلی آتادان سونرا کی ، بیر باشسیز گولونو آمبولانس ماشینی نین سمفونی سیله بیرلیکده ال اوسته اوینادیردی هارداسینیز!؟ آهای اولوسلار آداسینین قارا قارغالاری؟ آچین دیمدیکلرینیزی مین اوچ یوز آتمیش بشینجی ایلده اوندا کی ، اوخول لوحسینده یازدی بیرقیز: "سئویرم سنی تانریم" بئله لیکده کیره چکیلمیش اوچاقلارین اوولتوسویلا یاخین لاشدی تانریا و (زینبیه) او حضرت زینب نامینا قاراگئیندی. سسلندیرین کیلسه لرین زنگینی! یاییلیبدی بیر قورخولو اولای بو گون، فاطیمه نین آداخلانما گونودور امما گلین، سحر چاغی تانری باخجاسین نان گول درمه یه گئتمیش!!! معنی شعر برای دوستان دیگر همه می دانند سال هزار و سیصدو شصت و پنج سال خوش گذرانی نام نگرفت یازدهمین ماه ، دوازدهمین روز ساعت حوالی جشن سرخ چند دختر جوان، نوک مدادشان شکست. هیچ کس پشت نیمکت های سوخته ،شاعر نشد و هیچ شاعری منظومه ی سیاه شهر من را ننوشت جز دست های مادری که پیراهن عروسی می دوخت و چشم های به خون نشسته ی پدر ی که گل بی سرش را همراه با سمفونی آمبولانس ها روی دست هایش می رقصاند. کجائید کلاغان سیاه روی سازمان ملل!؟ منقار بگشائید و جار بزنید در جای جای خاک متروکه ی زمین سال شصت و پنج! دوازدهمین روز از یازدهمین ماه سال دختری! وقتی که روی تخته می نوشت: "دوستت دارم خدا" همراه با زوزه های خوفناک هواپیماهای استیجاری به خدا نزدیک تر شد، نزدیک نزدیک تر و (زینبیه) به یاد حضرت زینب سیاه پوش . و آسمان غمگین تر از همیشه، سفره ی ستاره ها را برای مهمانان لطیفش گستراند. ناقوس ها را به صدا در آورید حادثه ای مهیب رخ داده ست امشب مراسم بعله برون فاطمه است اما عروس! همین صبح رفت که از گلستان خدا گل بچیند. دوستان عزیز نمیدونم چرا خود به خودی پیوندهای وبلاگم حذف شدن! از دوستانی که اسمشون تو وبلاگ نیست خواهش می کنم اطلاع بدن. بسیار ممنون.
چفيه اش بوي كربلا دارد سينه اش وسع نينوا
دارد
ویک شعر به زبان مادریم تقدیم به تمام زنان چشم به راه
وورغون بیر قادینام! از تمامی دوستانی که دلشون با خداست میخوام برای شفای دوست شاعر هم استانیم خیلی خیلی دعاکنن. زاده شد در چشم هایم شور و حال دیگری
میوه ای ممنوعه مثل سیب کال دیگری بعد از آن با اندکی حس غریب شاعری
می شوم اسفندیارو پیر زال دیگری با کلاف واژ ه ها درگیر میگردم شبی
زود می بافم غزل های محال دیگری من کیم یک زن که در زندان بی دربان خویش
می شود تبدیل امسالم به سال دیگری بال پرواز دلم را گرچه قیچی کرده
اند شعر می بخشد به احساسات بال
دیگری *** دور ماندم از تو عمری گرچه این فالم
نبود کاش می شد تا بگیرد عشق فال دیگری

طرح چشمان قهوه اي
رنگش جبهه در جبهه ماجرا
دارد
گرچه از فرط غم شكسته
شده و به زير بغل عصا
دارد
عشق شبهاي فكه و
كارون در نمازش هميشه جا
دارد
مرد آتشفشاني از
كلمات با خودش نه كه با شما
دارد
آنقدر حرف در دلش
مانده بغضي اندازه ي خدا دارد
قاصدك های روي پوتينش خبر از راه آشنا دارد
او كه در انتظار
مولايش دست هايي پر از دعا
دارد
عصرهاي گرفته ي جمعه اشك هاي غزلسرا دارد.
یاخشی دئیل سوله سم ،
نه قدر سئوردیم سنی،
ماوی گوزلرینه،
نه
قدر تاپینمیشیدیم
و اللرینی کی،
بوتون مهربانچلیغ
قوخوسونو ترننم ائدیردی
آمما دیرم داها
بیر عومور اوره ییمده
کیفسه میش سوزلری
اوتانمیرام داها
دئییرم بلکه چن
بورومه سین منی
بولودلانماسین گویوم
،
یاغمادان اونجه
سنین جان کؤینه یینی
منه گتیرنده بیری ،
قورشون و سئوگی عطری
ساچان کؤینه یینی
و گؤزیاشیمین حوضوندا
یویارام اونی
آخی
من بیر قادینام
گوز
یولدا بیر قادینام
گؤزیولدا
| Design By : Night Melody |

